چه خوب شد که تو با ما امدی ای سیب

سه بار بر سر راهم نشستی
و هر بار لباسی تازه بر تن داشتی
نخست میوه شهوت شدی
تا از بهشت اخراجم کنند
از این که اخراج شدیم چیزی نباختیم !
آمدیم اینجا ، زمین را ساختیم
و فرشتگانِ گستاخی را
که به ما سجده نکردند ،
بهتر شناختیم
و زمین را چه خوب ساختیم
برج ایفل ، پل گلدین گیت
ایر باس 380
و شاتل های دوست داشتنی که به سینه آسمان آویختند
برج های تجارت جهانی
که نوادگان همان فرشتگان گستاخ فرو ریختند
پنی سیلین ،اینترنت ، اتومبیل
و همه این ها را ساختیم
شاید به هنگام باز گشت
برای فرشتگانی که به ما سجده کرده اند
ادکلن و رژ لب هدیه بردیم
و بار دوم که بر سر راهم سبز شدی
از شاخه فرو افتادی
درست زمانی که اسحاق همان جا زیر درخت بود
و اینچنین شد که قانون جاذبه را شناختیم
تا کهکشانها را در نوردیم
اما بار سوم
تو یک نشان تجاری شدی
بر روی کامپیوترهایی که آینده ما را
چند روزی زود تر بشارت میدادند
و برای بار چهارم کجا و کی چه کار خواهی کرد ؟
نمیدانم
چه خوب شد که تو از بهشت با ما آمدی
ای سیب
بوسه های یخی

بو سه های یخی
دخترک هوس های پنهانی من
دیشب که بوسیدمت
طعم لبهایت بوی انار میداد
تو خونابه عشق سر کشیده بودی ؟
دختر :
من دیشب به مهمانی رویاها رفته بودم
و طعم هیچ بو سه ای را به یاد ندارم
این لکه های خون را می بینی
بردو جانب گونه های من
همه سهم من از آتش دوزخ است
برای گناهان نکرده ام
که در آینه ها هم دیده نمی شوند
آنها را شقایق ها در خواب پاشیده اند
اما شقایق ها سالهاست از این باغچه رفته اند !
دختر :
بر میگردند
شقایق ها بر میگردند
شقایق ها ، همیشه با بوی عشق بر میگردند
دخترک مادر ابرها ی بارانی من
دیشب که بوسیدمت
لبهایت طعم دریاها را میداد
تو دیشب به مهمانی ابرها رفته بودی ؟
دختر :
من دیشب با عرو سک های کودکی ام بازی کرده ام
و طعم هیچ بوسه ای را به یاد ندارم
زمین با غچه مان را می بینی که سرخ است
خون نچشیده زمین است
که انارها نخورده اند
درخت های انار دو قرن است که از باغچه ما رفته اند
لبهای من را می بینی
خاکستر آتشی است که در یخچالها زندانی شده است
من سالهاست که طعم هیچ بو سه ای را به یاد ندارم
انتظار
سا عت ها در انتظار می گذ رانم
تا شاید در این پهنه سر گردانی ظاهر شوی
پهنه سر گردانی !
و نامت به رنگ سبز در آید
سبز در این نا کجا آباد هم
نشانی از بودن است
آه ؛ چه انتظار طولانی می بایدم کشید
تا سلامی نوشته
و جوابی شنیده باشم
بی آنکه ببینمت
و یا صدایت شنیده باشم
همه گفتنی ها را به تو گفته
و شنیده باشم
تا روز و شبم
اینگونه پایان پذیرد
ومن این جادوی قرن را
در زیبا ترین سروده هایم ستایش کرده باشم
لباسشویی
من همواره تکنولوژی را ستایش کرده ام
و بر این باورم که آرزوی دنیایی آزاد
و برابر
خوابیست که با تکنولوژی تعبیر می شود
ماشین لباسشوئی را خوب بنگرید
بله درست شنیدید
ماشین لباسشوئی
بی هیچ ادعا
زنان مارا از بیگاری نجات میدهد
دیگر دست های لرزان زنانمان در آب سرد ترک نمی خورد
و برای ساعت های طولانی
به چنگ زدن های چمباتمه نیازی نیست
با پانصد دلار می خرید
و هر بسته مواد شوینده
پنج تا ده دلار که برای یک ماه کفایت می کند
و همه اینها از جیب مرد پرداخت می شود
چه بهتر !
نه مقاله ای در کار بود
نه متینگ و نه سخنرانی و فیس بوک
ظرف شوئی و چائی ساز
جارو برقی و پلو پز
همه و همه
میلیون ها زن را از بیگاری نا نوشته رهائی می بخشد
باور کنید که ال جی , بوش , کن وود , و دلونگی
فمنیست ترین سازمان ها بوده اند
حسرت

من هرگز به پرنده ای که در قفس زاده می شود حسرت نمیخورم
حتی اگر سرنوشت من این باشد که هنوز سر از تخم در نیاورده
طعمه کلاغی شوم
من هرگز به زندگی در قفس و کنار خروارها دانه خوش طعم حسرت نمی خورم
حتی اگر سرنوشت من این باشد
که در حسرت پوسته گندمی
بر روی شاخه خشکی یخ بزنم
من هرگز به زندگی در قفسی امن حسرت نمی خورم
حتی اگر در چنگال تیز گربه ای وحشی دریده شوم
بهتره عینکمو نو برداریم

بهتره عینکمونو برداریم
یه کمی یه رنگی رو به همدیگه هدیه کنیم
اینجوری دنیارو بهتر میشه دید
میشه تصویر یه آرزو رو باز
لابلای دفتر خاطره چید
تو کویر نشسته باشی
اززمین آتیش بباره
هرچی سنگ و سنگ ریزه
ازدلش شرر بریزه
حتی خورشید نفسش بند بیاد
عرق بریزه
توی این لحظه دلگیر
سایه سرد سرابی
تو خیالت بشه تصویر
واسه دیدن خیالت
لازمه چشماتو روی هم بزاری
بهتره عینکمونو برداریم
یه کمی یه رنگی رو به همدیگه هدیه کنیم
اینجوری دنیارو بهتر میشه دید
میشه تصویر یه آرزو رو باز
لابلای دفتر خاطره چید
وقتی سایه ای می بینی
که می افته روی پرده
با غرور با شکوهی
می نشینه روی پرده
همه آرزوی سایه
اینه با پرده بمونه
روی پرده جا بگیره
اگه پرده رو بچینی
سایه هم باهاش می میره
نمیخواد که ما بفهمیم
سایه نقش یک خیاله
وقتی چشماتو می بندی
توی چشمات جا میگیره
از چشات نفس میگیره
بهتره عینکمونو برداریم
اینجوری دنیارو بهتر میشه دید
می شه تصویره یه آرزو رو باز
لابلای دفتر خاطره چید
بهتره عینکمونو برداریم.
از پشت پنجره

از پشت پنجره همه جا رنگ شیشه بود
دنیای من همیشه سراسر کلیشه بود
از پشت پنجره همه جا رنگ پرده بود
رنگی به غیر پرده برایم پریده بود
ادامه مطلب
من دوباره برگشتم
با وقفه ای طولانی من دو باره برگشتم
تا دلتنگی های دختر افغان را شروع کنم
همه صدا ها قشنگ نیست
من در کشورجنگ و غارت وقحطی و گرسنگی بدنیا آمده ام
اسباب بازی های کودکیم
همه از جنس فلزات سرد بود:
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلبآرزوی بچه گونه

روی اون قله مغرور بلندی
که همیشه میشینی
زیر اون برفای مخمل
که مث تاج سفیدی می مونه
زیر پاهات.....
کاشکی من بودم باهات
تا باهات
گرگمو گله می برم بازی کنم
ته دلمو راضی کنم
من بگم گرگمو گله می برم
تو بگی گرگای این ده
دیگه دندون ندارن
روی اون قله مغرور بلند
یه همین بازی بچه گونه هم بسه مونه
آرزو رو دستمونه
عشق دو گانه

دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
همانگونه که من
دوست ات داشته ام
..........
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلبدختران افغان (۲)

شما همیشه خوبید آقا
کلید گلستانتان را به من میدهید آقا!
میخواهم جشن گل سرخ بگیرم
و همه افغانستان را دعوت کنم
میخواهم کوچه های سرزمینم را با گلاب بشویم
کلید گلستانتان را به من میدهید آقا!
.............
بقیه در ادامه مطلب
دختران افغان
وقتی که روس ها ریختن تو افغانستان
پدرم شبش
هول هولکی اومد تو خونه
وبا عجله گفت :
هی زن !
می دونی چی شده ؟!
ما با یه ابر قدرت وارد جنگ شدیم !
و باز با عجله ؛
مثل همیشه
اون گناه بزرگی رو کرد و رفت
که 9 ماه بعد وقتی من به دنیا اومدم
پدرم هفت ماه تمام بود که همه گنا هانش بخشیده شده بود !
...............
بقیه در ادامه مطلب
دو باره

اومدی؛ دو باره باز ؛ با دل من بازی کنی
با چشات ؛ با خنده هات ؛ بازی و طنازی کنی
می دو نستم که دلت
واسه دل من پریشونه
می دو نستم که چشات
چشم انتظارم می مونه
حر فای نگفته مو
از توی چشمام می خونه
می دونستم ؛ می دونه
اومدی تا دل دیوونه مو باز ؛ راضی کنی
اومدی دو باره باز ؛ با دل من بازی کنی
( این شعر بقیه دارد)
جاده

جاده ای که مرا به تو
و تو را به آرزو هایت می رساند
دو خط موازیست
که هرگز به هم نمی رسند
و هر چه پیشتر می رویم
انتهای هر دو جاده
تاریک و طو لانیست
بی آ نکه مجال باز گشتنمان باشد
رو در روی خویش
به پیش می رویم
با آنکه می دانیم
و می بینیم
انتهای هر دو جاده
رعب انگیز و طو فانیست
میشناسم

خیلی وقته من چشاتو میشناسم
همه ی ناز و اداتو میشناسم
***
بقیه در ادامه مطلب .....
یک سروده برای یک سردار

پیراهنش را کندند و
پیراهن دیگری بر تن اش کردند.
به جرم آنکه در همه عمر
پیراهنی نکنده بود
نه دشنه ای کشیده
و نه سینه ای دریده بود.
پیراهنش را کندند و ...
***
زلال تر از انعکاس آینه ها بود
آنکه به جرم تابش
به سیاه چالش کشیدند !
آنچنانکه انعکاس برق چشمانش
بر سقف زندان پاشید !
تا همه هجره های تو در توی زندان را
به میهمانی ماه و خورشید و ستاره ها برده باشد
و سیاهی دروغین روز
از شرم چشم بند سیاهی که به چشمانش بود
تکه تکه تکه تکه فرو ریخت
پیراهنش را کندند و ...
***
دهانش دوختند
راست بدان گونه که
دهان نیاکان اش را هم
دوخته بودند
و اینک
راد مردی او
که با دهان دوخته در واپسین لحظه می سرود :
نمی باید دوخت
نمی باید دوخت
دهان دشمنان مرا هم
نمی باید دوخت !
درست در همین لحظه
پیراهنش را کندند و
پیراهن زندان بر تنش کردند.
